|
زیر آسمان چوشل همه چیز درباره چوشل
|
سه نفر برای خرید ساعتی به یک ساعت فروشی مراجعه میکنند. قیمت ساعت 30 هزار تومان بوده و هر کدام نفری 10 هزار تومن پرداخت میکنند تا آن ساعت را خریداری کنند… بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش میگوید قیمت ساعت 25 هزار تومان بوده. این 5 هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان شاگرد 2 هزار تومان را برای خود بر میدارد و 3 هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان) حال هر کدام از آنها نفری 9 هزار تومان پرداخت کرده اند . که 3*9 برابر 27 میشود این مبلغ به علاوه آن 2 هزار تومان که پیش شاگرد است می شود 29 تومان هزار تومان باقیمانده کجاست؟ طراح سوال: دکتر حسابی [ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 0:33 ] [ امیدرضا ]
[ ]
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 13:39 ] [ امیدرضا ]
[ ]
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک
روز به شدت دچار تنگدستی و گرسنگی شد.
او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.
در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم گرفت از خانه بعدی
تقاضای غذا کند
.با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را برویش گشود دستپاچه شد و به
جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:
چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ.
مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم
چیزی دریافت نکنیم.
پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر
می کنم.
پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود
را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز
بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد..
سالها بعد......
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او
به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت
این زن فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش
نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات
زندگی وی به کار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا رسید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان
داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت
جمله ای به چشمش خورد.
”همه مخارج بیمارستان قبلا با یک لیوان شیر پرداخته شده است“.
امضا دکتر هاروارد کلی
معرفت در گرانیست به هر کس ندهند
پر طاووس گرانست به کرکس ندهند [ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 16:53 ] [ امیدرضا ]
[ ]
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد، هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی میداد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه؛ اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: من الان داخل قصر میروم و میگویم یکی از لباسهای گرم مرا را برایت بیاورند.. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد؛ اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم؛ اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد! [ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 0:27 ] [ امیدرضا ]
[ ]
معلم یک مدرسه به بچههای کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند؛ او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچهها با کیسههای پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسهی بعضیها ۲، بعضیها ۳ و بعضیها ۵ سیب زمینی بود.
معلم به بچهها گفت: تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچهها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینیهای گندیده. به علاوه، آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند.
معلم از بچهها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینیها را با خود حمل میکردید چه احساسی داشتید؟
بچهها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینیهای بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدمهایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینیها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 0:24 ] [ امیدرضا ]
[ ]
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟ خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند. پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی... [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 0:15 ] [ امیدرضا ]
[ ]
نتیجه انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی در حوزه انتخابیه لاهیجان و سیاهکل به این شرح میباشد: 1- آقای ایرج ندیمی، فرزند علی، دارای 33860 رأی 2- آقای ذبیح نیکفر لیالستانی، فرزند جواد، دارای 26558 رأی 3- آقای یوسف قاسمی گولک، فرزند محسن، دارای 17986 رأی 4- آقای اسماعیل بابایی، فرزند فتحالله، دارای 6119 رأی 5- آقای رسول فرخی، فرزند حبیبالله، دارای 5532 رأی 6- آقای هادی صدیقی، فرزند جعفر، دارای 5512 رأی 7- آقای روحالله مدامی ملومه، فرزند محمد میرزا، دارای 1947 رأی 8- آقای هادی رفیعپور، فرزند ابوطالب، دارای 1328 رأی 9- آقای علینقی خانیپور راد، فرزند کاظم، دارای 681 رأی 10- آقای کامبخش فرحمند حبیبی، فرزند محمد، دارای 360 رأی 11- آقای حسن هادیپور، فرزند علی، دارای 247 رأی 12- آقای نقی حیدردوست، فرزند حیدرعلی، دارای 206 رأی به گزارش "لاهیگ"، نتیجه انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی در حوزههای اصلی و فرعی حوزه انتخابیه لاهیجان و سیاهکل برای سه نفر اول به این شرح میباشد: [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 0:1 ] [ امیدرضا ]
[ ]
خوشحالم که در طول سال 1390 با راه اندازی وبلاگ زیر آسمان چوشل توانستم گامی کوچک در معرفی روستای بزرگ و زیبای چوشل برداشته باشم...روستائی که باوجود قدمت و بیشینه زیاد و مردمان بزرگ هنوز به جایگاهی که در خور و شایسته خودش هست دست پیدا نکرده ...بگذریم ولی دوست داشتم در اینجا از کلیه دوستان و عزیزانی که در این راه مشوق من بودند چه با ارسال نظرات خود از طریق وبلاگ و چه بصورت تلفنی و حضوری تقدیر و تشکر کنم...
از اینرو نخست باید از آقای رامین محمدبیگی سپاسگزاری کنم که در طول سال با ارسال مطلب و عکس ونظر یار و یاور من در این وبلاگ بودند.از همسر گرامیم به خاطر همکاری در خدمات کامپیوتری و آشنا کردن بنده با برنامه فتوشاپ تشکر و سپاسگزاری می کنم. همچنین از نظرات وراهنمائیهای آقایان حشمت آذین، دکتر احمدطاهرقاسمی،جهان احمدخواه،ایرج محمدپور،سیدابراهیم وسیدهادی نبی زاده، جانعلی وشیرزاد شهراز،منصور فهیم،میثم حاجی پور،نادر احمدخواه،یاسر بدرود،رمضان منصوری،علی ملائی،ابراهیم جهنده، علی-امیر ومهدی محمدبیگی،مهران ومهرداد علیخواه-حامد رجبی پور-امیرقربانی-رهنمافزونی-غلامرضارضائی-صادق دولتی-محمدرضااحدی-ابوذرمجیدی- ابوالفضل احمدخواه-مهدی احمدخواه –هادی طاهرقاسمی و همچنین از شورای اسلامی شهر جدید هشتگرد و نیز هماخانم محمدبیگی و سمانه خانم رجبی پور قدردانی وسپاسگزاری میکنم. در پایان از کلیه عزیزان و دوستانی که به وبلاگ زیرآسمان چوشل آمدن و نظر ی ندادند نیز تقدیر و تشکرمیکنم که حضور سبزشان نیز مشوق و دلگرم کننده بنده در این راه بود. البته همانطور که حضرت علی(ع)فرموده اند:آنکس که دست به کاری نمی زند،اشتباه هم نمی کند...با وجود تلاشهای صورت گرفته هرگونه نادرستی و اشکالی که بوده متوجه شخص بنده بوده و دوست دارم پاسخگو وپذیرای پیشنهادها و انتقادهای شما عزیزان باشم. به امید آینده ای روشن و بهتر برای زادگاهمان چوشل... [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 23:34 ] [ امیدرضا ]
[ ]
آرتور اش " تنیس باز برتر جهان که در دوران بازی خود موفق به دریافت 3 بار عنوان قهرمانی مسابقات بزرگ جهانی معروف به گرند اسلم شد؛در سال 1983به دلیل دریافت خون آلوده مبتلا به بیماری ایدز شد.
هواداران این ورزشکار از سراسر دنیا نامه های همدردی و اظهار تأسف خود را برای او می فرستادند متن یکی از نامه ها اینچنین بود: {چرا خدا تورا برای این بیماری انتخاب کرد؟} جواب زیبا و عمیق او این بود: در دنیا 50000000 کودک بازی تنیس را آغاز می کنند 5000000 نفر یاد میگیرند چطور تنیس بازی کنند. 500000 نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند. 50000 نفر پا به مسابقات می گذارند. 5000 نفر سرشناس می شوند 50 نفر به مسابقات جهانی راه پیدا می کنند. 4 نفر به نیمه نهایی می رسند. و 2 نفر به فینال.... و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم ؛ هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ امروز هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی گویم: خدایا چرا من؟ [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 0:17 ] [ امیدرضا ]
[ ]
شخصي تخم مرغ را دانه اي 70 ريال خريد و دانه اي 50 ريال فروخت و سرانجام ميليونر شد! چطور چنين چيزي ممكن است؟ . . . . . . . . . . . . . . .برای پیداکردن پاسخ به ادامه مطلب بروید: ادامه مطلب [ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 0:52 ] [ امیدرضا ]
[ ]
ا پیله گی آدم ، لاره تورب ِ مانه . آدم به این گُندگی همچون ترُب بی بو و خاصیت است. از گول چی بیدئیم تا از گولابش بیدینیم . از گل چه خیری دیده ایم تا از گلابش ببینیم. اگه تو شنبه ای من چهارشنبه یم. اگر تو زرنگی من از تو زرنگ ترم. آب مرا نشه سیا کلاچه سیفیده کودن. کلاغ سیاه را با آب نمی توان سفید کرد؛ ننگ با رنگ پاک نمیشود. بو شو ناخوشه ره یخ باوره . رفته برای مریض یخ بیاورد .(اوردن نوشدارو پس از مرگ سهراب) آدم خودا گیر دکفه، گدا گیر دنکفه. گیر غضب و بی مهری خدا بیفت دون همتی آدم گدا صفت نیفت. ای دسگی فاده ، دو دسگی فیگیره . با یک دست می دهد ، با دو دست می گیرد . دیل ده ، بجاره گیل که نیه؟! دل است دیگر،گل مزرعه که نیست؟! مرغابی گوشا داره ( گوش مرغابی را دارد ) به کسانی که گوش تیزی دارن گفته میشود. تی مال قایم بدار موردما دوز نگیر مالت را درست نگه دار تا همسایه ات را دزد نگیری آب کی سراجور شه گوزگا یم ابوعطا خوانه! این مثل برای کنایه زدن به جاهلی که ادعای فضل میکنه گفته میشه! آدم به گبه ، حیوان به لافند. یعنى: آدم حرف سرش میشود ، حیوان طناب و افسار !! آب مانستن شه ، ریگ مانستن خوجا سر ایسه. مانند آب میرود ، مانند ریگ سر جای خود میماند [ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 0:7 ] [ امیدرضا ]
[ ]
به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد . گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟ پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند . پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟ ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟ محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم . سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف ….. با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست. سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم [ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 17:53 ] [ امیدرضا ]
[ ]
انا لله و انا الیه راجعون جناب آقای جواد شهراز بانهایت تاسف در گذشت پدر گرامیتان را تسلیت عرض نموده واز خداوند متعال برای آن مرحومه رحمت وغفران وبرای شما طول عمر مسئلت دارم.
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 23:8 ] [ امیدرضا ]
[ ]
ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻋﺰﯾﺰﻡ: ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﯾﺎﻓﺘﯽ، ﺍﮔﺮ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮐﺜﯿﻒ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﯾﺎ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﭙﻮﺷﻢ ﺍﮔﺮ ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺎﯾﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺩﺭﮐﻢ ﮐﻦ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﯿﺎﻭﺭ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻮﺩﯼ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺭﻭﺯﯼ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯾﺖ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮔﺮﻣﯽ ﯾﺎ ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﺪﻧﺖ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ... ﻭﻗﺘﯽ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺣﻤﺎﻡ ﺑﺮﻭﻡ ﻣﺮﺍ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻭ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻧﮑﻦ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺸﺮﻓﺘﻬﺎ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﻮﺍﻻﺗﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ،ﺑﺎ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻨﮕﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺩﺍﯼ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﯾﺎ ﻣﻄﻠﺒﯽ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺍﻡ ﯾﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ،ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺪﻩ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺸﻮ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﺗﻮﺍﻥ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ،ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ...ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻗﺪﻣﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺷﺘﯽ.... ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻤﯿﺮﻡ،ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺸﻮ..ﺭﻭﺯﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻭ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ،ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻧﺸﻮ ﯾﺎﺭﯾﻢ ﮐﻦ ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺭﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻤﮏ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻧﯿﺮﻭ ﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﻟﺒﻨﺪﻡ،ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 15:52 ] [ امیدرضا ]
[ ]
استاد کوزه گری بود که خیلی با تجربه بود و کوزه های لعابی که می ساخت خیلی مشتری داشت .
شاگردی نزد وی کار می کرد که زرنگ بود و استاد به او علاقه داشت و تمام تجربه های کاری خود را به او یاد داد . شاگرد وقتی تمام کارها را یاد گرفت . شروع به ایراد گرفتن کرد و گفت مزد من کم است . و کم کم زمزمه کرد که من می توانم بروم و برای خودم کارگاهی راه اندازی کنم و کلی فایده ببرم . هرچه استاد کوزه گر از او خواهش کرد مدتی دیگر نزد او بماند تا شاگردی پیدا کند و کمی کارها را یاد بگیرد تا استاد دست تنها نباشد ، پسرک قبول نکرد و او را دست تنها گذاشت و رفت . شاگرد رفت و کارگاهی راه اندازی کرد و همانطور که یاد گرفته بود کاسه ها را ساخت و رنگ کرد و روی آن لعاب داد و در کوره گذاشت . ولی متوجه شد که رنگ کاسه های او مات است و شفاف نیست . دوباره از نو شروع کرد و خاک خوبتر انتخاب کرد و در درست کردن خمیر بیشتر دقت کرد و بهترین لعاب را استفاده کرد و آنها را در کوره گذاشت ولی باز هم مشکل قبلی بوجود آمد . شاگرد فهمید که تمام اسرار کار را یاد نگرفته . نزد استاد رفت و مشکل خود را گفت . و از استاد خواهش کرد که او را راهنمائی کند . استاد از او پرسید که چگونه خاک را آماده می کند و چگونه لعاب را تهیه می کند و چگونه آنرا در کوره می گذارد . شاگرد جواب تمام سوالها را داد . استاد گفت : درست است که هر شاگردی باید روزی استاد شود ولی تو مرا بی موقع تنها گذاشتی . بیا یک سال اینجا بمان تا شاگرد تازه هم قدری کار یاد بگیرد و آن وقت من هم تو را راهنمائی خواهم کرد و تو به کارگاه خودت برو . شاگرد قبول کرد یکسال آنجا ماند ولی هر چه دقت کرد متوجه اشتباه خودش نمی شد . یک روز استاد او را صدا زد و گفت بیا بگویم که چرا کاسه های لعابی تو مات است . استاد کنار کوره ایستاد و کاسه ها را گرفت تا در کوره بگذارد به شاگردش گفت چشمهایت را باز کن تا فوت وفن کار را یاد بگیری . استاد هنگام گذاشتن کاسه ها در کوره به آنها چند فوت می کرد . بعد از او پرسید : ” فهمیدی " . شاگرد گفت : نه . استاد دوباره یک کاسه دیگر برداشت و چند فوت محکم به آن کرد و گرد وخاکی که از آن برخاسته بود به شاگرد نشان داد و گفت : این فوت و فن کار است ، این کاسه که چند روز در کارگاه می ماند پر از گرد و خاک می شود در کوره این گرد وخاک با رنگ لعاب مخلوط می شود و رنگ لعاب را کدر می کند . وقتی آنرا فوت می کنیم گرد وغبار پاک می شود و لعاب خالص پخته می شود و رنگش شفاف می شود . حالا پی کارت برو که همه کارهایت درست بود و فقط همین فوت را کم داشت . این مثل اشاره به کسی دارد که بسیار چیزها می داند ولی از یک چیز مهم آگاهی ندارد [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 15:46 ] [ امیدرضا ]
[ ]
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
دومین روز بارانی چطور؟ سومین روز چطور؟ و چند روز پیش را چطور؟ فردا دیگر برای قدم زدن نمیآیم. دکتر علی شریعتی [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 0:31 ] [ امیدرضا ]
[ ]
روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست. دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم. یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر! دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟ بله کاملا همینطور است. دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم. [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 0:3 ] [ امیدرضا ]
[ ]
نگاهی به رویداده های سیاهکل و دیلمان لطفا به ادامه مطلب بروید: ادامه مطلب [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 19:31 ] [ امیدرضا ]
[ ]
مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمیرفت و همه چیز را به شوخی میگرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: "از شما میخواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بیتفاوتیاش بردارد و مثل بقیه بچههای این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد."
حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: "پسرم اگر تو همین باشی که پدرت میگوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را میدانی؟" پسر تنبل شانههایش را بالا انداخت و گفت: "مهم نیست؟" حکیم با تبسم گفت: "آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. لطفاً همینی که میگویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش." صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد. طوری که فقط سر پایش نگه دارد. پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت: "این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!" حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشتهای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت: "این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشتهای!" روی تخته نوشته شده بود: "مهم نیست!" و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: "من اگر همینطوری کم غذا بخورم که خواهم مرد." حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: "جواب تو همین است که خودت همیشه میگویی!" روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: "لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟" حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: "هر چه را آشپز میگوید تا ظهر انجام بده!" پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. او خوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: "چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم!" و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت. پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: "راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟" حکیم با خنده گفت: "او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلیاش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش میگرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا میکرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و اینجا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم به خودش برگردانید و بیجهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش میشود اعمال درست برای او مهم میشوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمیشوند." [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 19:14 ] [ امیدرضا ]
[ ]
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمیخواست جروبحث کند. [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 23:14 ] [ امیدرضا ]
[ ]
تو به من خندیدی و نمی دانستی حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳) [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 23:3 ] [ امیدرضا ]
[ ]
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهیام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند".
تمام آدمهای دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم میتوانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود". شاه پیکهایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.... آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبهای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی میگوید. "شکر خدا که کارم را تمام کردهام. سیر و پر غذا خوردهام و میتوانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری میتوانم بخواهم؟" پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیکها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت! [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 15:41 ] [ امیدرضا ]
[ ]
مردها حتی در روابط دوستانه قبل از ازدواج نیز به دنبال دخترهای زیبا هستند
مردها همیشه در رویای یک زن زیبا هستند ، حتی اگر خودشان بسیار زشت باشند یا زیبا باشند. این حس در تمامی مردان وجود دارد و تنها مختص به یک یا دو نفر نیست و در نهان تمام مردها این حس وجود دارد فقط درصد آن کمی بیشتر یا کمتر است . مردها حتی در روابط دوستانه قبل از ازدواج نیز به دنبال دخترهای زیبا هستند ، در تحقیقی که بر روی درصد زیادی از مردها انجام شد مشخص شده است که این حس در تمامی مردان وجود دارد و تنها مختص به یک یا دو نفر نیست و در نهان تمام مردها این حس وجود دارد فقط درصد آن کمی بیشتر یا کمتر است . اما به چه دلیل ؟ هنگامی که یک مرد با یک زن مواجه می شود او را از هر لحاظ می پسندد جز مسئله زیبایی، معتقد است که اگر توانسته است او را پیدا کند پس می تواند شخص دیگری را نیز پیدا کند و به همین دلیل گزینه اول را رها می کند و به دنبال شخص دیگری می رود زیرا معتقد است که زن های بسیار زیبایی وجود دارند و مصرانه بر این مساله تاکید می کنند که " زن های زیبای بسیاری وجود دارند". جالب است بدانید که خانم ها همچین رویایی را در زمان نوجوانی خود دارند و زمانی که به دوره جوانی می رسند این رویا دیگر رنگ می بازد و جلای اولیه خود را ندارد معمولا دخترها در دوره نوجوانی در رویای این هستند که شخصی با یک اسب سفید به دنبال آنها می آید ، غول ستمگر را می کشد و او را به همسری خود برمی گزیند اما پسرها از همان ابتدا واقع گراتر هستند و به دنبال این وقایع نمی روند اما همیشه به دنبال یک زن زیبا هستند . یک پرنسس زیبا ، پرنسسی که تنها مالکش خود اوست، رویاهایی هستند که در ذهن پسران جوان می چرخد و در اکثر مواقع با شکست مواجه می شوند زیرا تنها معیار زیبایی برایشان مطرح می شود و چشمشان را در برابر سایر گزینه های کلیدی که مهم تر از زیبایی ظاهری هستند می بندند در نهایت نیز به زندگی بدون عشق می رسند . نتایج یک نظرسنجی که توسط یک روان شناس فرانسوی در فرانسه انجام شده است ، بیانگر موضوعات زیر می باشد . لطفا به ادامه مطلب بروید: ادامه مطلب [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 15:36 ] [ امیدرضا ]
[ ]
نگاهی به رویداده های سیاهکل و دیلمان برای مردم پارة خاوری گیلان نام حیدرخان آشناست. وی برپا دارندة آتش خیزشی پر آوازه در دهة نخستین سدة چهاردهم خورشیدی در سیاهکل و دیلمان بود. دهه ای که در سال آغازینش خروش پرهیاهوی جنگل به خموشی گرایید و در سال های پس ترش ناخرسندان از خموشی و نادلخوشان به پذیرش آنچه که بود و پدید آمده بود، آرام ننشسته و در پاره های گوناگون گیلان خیزش هایی بر پا داشتند. لطفا به ادامه مطلب بروید:
ادامه مطلب [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 19:48 ] [ امیدرضا ]
[ ]
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی... وقتی کمی پایین تر آمد گفت: احمد شاملو
[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 0:8 ] [ امیدرضا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |