این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است

سخن آغاز گفتن نیست


این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است

به قول حسین پناهی:

یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی،دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری،به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی،در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی: بگذار منتـظـر بمانند !!!

در پایان دوست دارم از تمام عزیزانی که در طول این دوسال یار و همراه بنده در این وبلاگ

بودند تقدیر و تشکر کنم...امیدوارم در سایه اتحاد و یکدلی (البته در عمل و نه در حد حرف)

آینده ای روشن و زیبا برای زادگاهمان چوشل رقم بزنیم...

دستهامان نرسیده ست به هم!!!




از دل و ديده ، گرامی تر هم

                            آيا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

                                        دست  !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

 

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

 

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

 

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

                                      دست كه هست  !

 

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار  !

 

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است  !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است  !

 

دست در دست كسی ،

                       يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

                        يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

 

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

 

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست ! 

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

 

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !

 

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

نفسهای آخر باغات چای کشور و مخاطرات پیش روی چایکاران(با تشکر از رامین عزیز...)

  6tqrlgfzbnbk4cqi32i6

بیش از یکصد سال از زمانی که محمد علی کاشف السلطنه، نهال چای را به ایران آورد میگذرد. تردیدی نیست که کاشف هم برای آشنایی به فنون چایکاری و روش های کاشت و داشت آن، زحمتها کشید و درسها خواند تا در نهایت توانست چندین نهال چای را با راعایت قوانین مربوط به انحصار راهی گیلان کند.

رنج های کاشف و دیرپایی سنت استثمار و انحصار در ایران، باعث شده است تا طبق معمول سیمایی افسانه ای از او نزذ بسیاری از مصرف کنندگان چای در ایران شکل بگیرد. تا جایی که هنوز هم در بسیاری از نقاط ایران عده زیادی بر آنند که کاشف، درویشی مسلکی بوده اهل طریقت که با پی بردن به خواص برگ چای، مقادیری از تخم آن را در عصای مخصوص خود جاسازی نموده و پس از مراجعت به ایران اقدام به کاشت آن در منطقه لاهیجان کرده است.

کاشف مردی است اهل سیاست که نهال چای را نیز در بحبوحه دمیده شدن نسیم استقلال و رفع وابستگی از کشور، در کنار نهال مطبوعات، مجلس ملی و احزاب، به ایران وارد کرده است تا موجبات خودکفایی کشور را فراهم آورد.

پس از همراهی محمد ولی خان تنکابنی، قطعه زمینهای نه چندان بزرگی در حوالی لاهیجان و لنگرود به کشت و پرورش نهال چای اختصاص می یابد. اما اکنون که بیش از صد سال از آن نخستین تلاشها می گذرد، و اگر چه کشت چای همچنان هم محنصر به بخش بسیار کوچکی از مازندران و سراسر گیلان با مرکزیت لاهیجان است، دور افتاده ترین روستهای تمام جهات جغرافیایی ایران نیز، چای را به عنوان رایج ترین نوشیدنی خود پذیرفته اند.

اگر چه طی سالهای گذشته به تناوب از حال و روز نه چندان خوب چایکاران و صنعت چای ایران اخباری را شنیده ایم ، اما طی هفته های اخیر اخبار و گزارشهای رسیده خبرها از به شمارش افتادن نَفَس کشت چای در ایران هستند. بعضا این اخبار چنان تکان دهنده هستند که گویا دیگر نطقهای پیش از دستور و توصیه نامه های دولتی هم نتوانند نقش اوراژنس و التیام گذاری بر زخم عمیق این صنعت را ایفا کنند.

گویی کالبد باغات چای ایران چنان رو به قبله می رود؛ که باید طی روزهای پیش رو تصاویری از این باغات را به جمع آوری کنیم تا خاطره ی دیگری از خاطرات متلاشی شده ی زحمتکشان ایران را به آلبوم نوستالوژی های تاریخی خود اضافه کنیم!

گویی در کنار همان مجلس ملی، مطبوعات آزاد، اتحادیه های کارگری و … اینک یکی از دیگر از تلاشهای نمادین مردم ایران برای حفظ استقلال خود از انحصار و وابستگی نیز رو به احتزار می افتد.

***

لطفا به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

امامزاده سیدنجف الدین بن موسی کاظم(ع)-گرماخانی-چوشل

پیام روز(با تشکر از آقا رامین به خاطر ارسال مطلب)

تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتند تا ببینند چند ساعت دوام میارند،
حداکثر زمانی رو که تونستند دوام بیارند 17 دقیقه بود.
سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر 17 دقیقه می تونند زنده بمونند به همون استخر انداختند
،
اما این بار قبل از 17 دقیقه نجاتشون دادند.
بعد از اینکه زمانی رو نفس تازه کردند دوباره اونها رو به استخر انداختند.
حدس بزنید چقدر دوام آوردند؟
26 ساعت !!!!!!!!!!!!
پس از بررسی به این نتیجه رسیدند که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودند تا دستی باز هم اونها رو نجات بده و تونستند این
 همه دوام بیارن.
 
 
امید قوه محرک زندگی است.
ساموئل اسمایلز

آخ گفتی چایی...(با تشکروسپاس فراوان ازبهراد...)

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست. هول هولکی و دم دستی. این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود. فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی‌کنی.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستی‌ها جان می‌دهد برای مهمان‌بازی برای تعریف کردن لطیفه‌های خنده‌دار. برای فرستادن اس ام اس‌های صد تا یک غاز. برای خاطره‌های دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجان بزرگ. می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی. فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.
دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی...

من، تو، او


*من به مدرسه مي‌رفتم تا درس بخوانم*
*تو به مدرسه مي‌رفتي چون به تو گفته بودند بايد دکتر شوي*
*او هم به مدرسه مي‌رفت اما نمي‌دانست چرا*

*من پول توجيبي‌ام را هفتگي از پدرم مي‌گرفتم*
*تو پول توجيبي نمي‌گرفتي، هميشه پول در خانه‌ي شما دم دست بود*
*او هر روز بعد از مدرسه کنار خيابان آدامس مي‌فروخت*

*معلم گفته بود انشا بنويسيد*
*موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت*

*من نوشته بودم علم بهتر است*
*مادرم مي‌گفت با علم مي‌توان به ثروت رسيد*
*تو نوشته بودي علم بهتر است*
*شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي‌نيازي*
*او اما انشا ننوشته بود برگه‌ي او سفيد بود*
*خودکارش روز قبل تمام شده بود*

*معلم آن روز او را تنبيه کرد*
*بقيه بچه‌ها به او خنديدند*
*آن روز او براي تمام نداشته‌هايش گريه کرد*
*هيچ‌کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد*
*خوب معلم نمي‌دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته*
*شايد معلم هم نمي‌دانست ثروت وعلم گاهي به هم گره مي‌خورند*
*گاهي نمي‌شود بي ثروت از علم چيزي نوشت*

 لطفا به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

چون دوست بی من است شکایت کجا برم!!!(اقتصادچایکاران هرروز بدتراز دیروز...)

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

تولدانسان روشن شدن کبریتی است و مرگش خاموشی آن!

بنگردراین فاصله چه کردی؟!

گرما بخشیدی یا سوزاندی؟!

توصیه های اخلاقی والهام بخش

توصیه های اخلاقی و الهام بخش ( 9) www.taknaz.ir

توصیه های اخلاقی و الهام بخش ( 9) www.taknaz.ir

توصیه های اخلاقی و الهام بخش ( 9) www.taknaz.ir

توصیه های اخلاقی و الهام بخش ( 9) www.taknaz.ir

توصیه های اخلاقی و الهام بخش ( 9) www.taknaz.ir

با تشکر و سپاس فراوان از بهراد...

http://www.iranfars.ir/images/1/lineleft.gif

لطفا به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته