رمز موفقیت کارلوس کی روش ازنگاه خودش!!!

من در یک کشور آفریقایی (موزامبیک) متولد شدم و بخشی از داستان زندگی‌ام را می‌گویم. در محلی که به دنیا آمدم یک دشت وجود داشت که من واقعا عاشق آن دشت هستم و دوست دارم همیشه آنجا باشم. این داستان در مورد زندگی آهوها و شیرها است که من همیشه آنها را از نزدیک در آن دشت می‌دیدم. قصه زندگی آهوها و شیرها فلسفه موفقیت زندگی‌ام است.

آن روزها شاهد بودم آهوها هر روز زود از خواب بیدار می‌شدند، خیلی سرحال و سرزنده بودند و می‌خوردند و تلاش می‌کردند و آماده دویدن بودند. اگر نمی‌دویدند، شیرها آنها را می‌خوردند. در مقابل شیرها را می‌دیدم که هر روز صبح زود بیدار می‌شدند و خیلی قبراق و باهوش، آماده شکار و دویدن بودند چون اگر نمی‌دویدند نمی‌توانستند شکار کنند و اگر غذا نمی‌خوردند حتما می‌مردند. پس هم آهوها سرحال و قبراق هستند و هم شیرها، بنابراین در زندگی فرقی ندارد که شما آهو به دنیا می‌آیید یا شیر بلکه شما باید شما صبح به صبح آماده باشید و شروع به دویدن کنید. اگر آمادگی برای دویدن نداشته باشید خواهید مرد و حیات شما به پایان خواهد رسید. این قصه شاید خیلی ساده باشد اما بیانگر تمام زندگی مخصوصا مسائل مربوط به فوتبال است.

شیرها با درون خودشان مبارزه نمی‌کنند و خیلی کم پیش می‌آید که از میان خودشان شکار کنند و بخورند. آنها برای سلطانی و ادامه حیات همواره تلاش می‌کنند و می‌دوند، پس باید مثل آنها زندگی کرد.

 

ترانه می جون لیلی(مرحوم فریدون پوررضا)

ای روزای بوشوم هیمه وچینی- می جون لیلی  جنگل میون می جون لیلی

نیگا بودم بیدیم همسایه پسر مرا دنبال دره ،  مره گوتره: هیس!

محل نوگودم ، تندتر بوشوم ، هنده بوگوتی: هیس !

مره ترس بگیته ، می دل دکته ، پا تند گودم.تندتر و تندتر و تندتر بوشوم

مو بودو بودو اون بودو بودو

یکته گل گوده ویگیته ،بزه می پوشت میانه جون لیلی ، جنگل میون می جون لیلی

می نازک پای گیر بوگودی، لیلیکه دار جیر، توموش بوشو

ونگ بزما، مره دکتم جنگل واشون میان

خوره فرسونه، می جون لیلی ، جنگل میون می جون لیلی

بوما می سر جور، هیتو خو دستونه خو کمر بزه

خنده بوگودی:هار هار هار، هیرهیر هیر  می جون لیلی

اگر من دانسته بیم تو به این زودی مردنه بی،

تی گردن لافند دگودیم تره بردیم کولهات سر باهم زندگی گودیما می جون لیلی

صدوبیست سال عمر گودی اگر جوان نمردیف می جون لیلی

اینه چوم دکت توموش سر، اخمونه جیر بردی

می سربنا خو زانو سر، خو گازونه همه در بردی

می پا تموشانه...

ایته موچی بزه می پیشونه روی، مر ه یاد بدی مزه ی جوانی روی

می جون لیلی...جنگل میون می جون لیلی

(برای ترجمه فارسی به ادامه مطلب بروید:)


ادامه نوشته

پیام تسلیت


خانواده محترم پوربزرگی

درگذشت فرزند چنان سنگین و جانسوز است که به دشواری به باور می‌نشیند، ولی در برابر تقدیر حضرت پروردگار چاره‌ای جز تسلیم و رضا نیست.این ماتم جانگداز را به،خانواده محترم تان صمیمانه تسلیت عرض نموده و برای آنان صبر و اجر و برای آن عزیز سفرکرده علو درجات طلب می‌کنم.

جملاتی الهام بخش برای زندگی2


داستان کوتاه (قضاوت)

پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد , او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد.
او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم , و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم ,

پدر با عصبانيت گفت: "آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو ميتوانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا ميمرد چکار ميکردی؟"
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجيل گفته شده ميگويم" از خاک آمده ايم و به خاک باز می گرديم ,,, شفادهنده يکی از اسمهای خداوند است ,,, پزشک نميتواند عمر را افزايش دهد ,,, برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ,,, ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و منت خدا "

پدر زمزمه کرد: (نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است ),,,

عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد ,,, خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ,,,

و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حاليکه بيمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد ,,,

پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت: "چرا او اينقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد ,,, وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود ,,, و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ,,, او با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."

هرگز کسی را قضاوت نکنيد چون شما هرگز نميدانيد زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان ميگذرد يا آنان در چه شرايطی هستند ,,

خداحافظی یک نابغه

گابریل گارسیا مارکز نویسنده بزرگ آمریکای لاتین اززندگی اجتماعی خود بواسطه عوارضی در مزاج و سلامتی اش  (سرطان لنفاوی) خداحافظی کرده است.

او نامه ای به دوستانش فرستاده است و با سپاس از اینترنت که همگی مارا قادر ساخته تا آن را باهم تسهیم کنیم:

" اگر برای نمونه خدا فراموش کند که من فقط یک عروسک خیمه شب بازیم و به من تکه ی بیشتری اززندگی بدهد من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم کردد تا بهترین کاری که می توانم انجام دهم.

شایدنگویم هرچه را که می اندیشم اما قطعا درباره هرچه می گویم اندیشه میکنم.

به هرچیزی ارزش می نهم نه فقط برای اینکه باارزشند بلکه برای آنچه آنها ارائه می کنند و بیان می دارند.

کمترخواهم خوابید و بیشتر رویا خواهم دید برای هر دقیقه ای که چشمانمان را روی هم می گذاریم بمدت شصت ثانیه روشنایی و نور را از دست می دهیم.

ادامه می دادم از آنجا یی که دیگران متوقف شده اند و برمی خاستم وقتی که دیگران خوابند.

به مردم ثابت می کردم که چقدردراشتباهند که فکر میکنند چونکه پیرتر شده اند عاشق شدن را قطع کرده اند چراکه آنها عملا از زمانی که عاشق شدن را متوقف کرده اند شروع به پیرترشدن کرده اند.

به کودکان دوبال می دادم  اما آنها را به تنهائی رها می کردم تا هرکدام بیاموزند که چگونه با تکیه برخود پروازکند.

به فرد سالخورده نشان می دادم که آنها چگونه می میرند نه با فرآیند مسن شدن بلکه با غفلت کردن...

لطفا به ادامه مطلب بروید:
ادامه نوشته

هیچوقت فراموش نکن!!!

یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد.

او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟

دست ها بالا رفت.

او گفت: من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم

اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم.

او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟

باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟

او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد

بعد آنها را برداشت و گفت:

مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟

بازهم دستها بالا بودند

سپس گفت:

هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید

چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید.

اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم

و با تصمیم هایی که می گیریم و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم .

و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم

اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد.

شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید.

کثیف یا تمیز، مچاله یا چین دار ، شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید.

ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید

ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟

پس

هیچ وقت فراموش نکن که بعد از هر احساس شكستي ؛ براي خود ودوستانت هميشه بهترين خواهي ماند

 

وصیت مردخسیس!!!

مروزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود،
قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .
او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.
زن نیز قول داد که چنین کند.
چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را واداع کرد.
زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند
و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،
ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم.
بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.
دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند آیا واقعا
حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟
زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم.
همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم.
البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم.
در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا
اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند.


ایستادگی معکوس!!!

یکی سر شاخه نشسته بود و داشت از ته اره‌اش می‌کرد.


بهش گفتند: مگه اون حکایت رو نشنیدی که...

گفت: درخت مال خودمه، اره مال خودمه، سر و ته شاخه هم مال خودمه، به شما هم هیچ ربطی نداره.

افتاد زمین و باسنش بد جوري صدمه ديد.

اومدن بهش گفتند: دیدی...

گفت: هر چی كه زخمي شده، مال خودمه به شما هم هیچ ربطی نداره.

ازش کلی خون رفت. بهش گفتند: ازت داره خون...

گفت: خون خودمه به شما هم هیچ ربطی نداره.

یکی گفت: دوستانه یه سوال بپرسم، راستشو میگی؟

گفت: بپرس. 

گفت: واقعا داری چه غلطی می‌کنی؟

جواب داد: هیچی، سر مواضع و حرفام ایستادم!

توضیح
موضوع بالا هیچ ارتباطی به ... نداره... گفته باشم