دانشجوی مهندسی(تقدیم به آقاحامد)

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت  "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت!!

 

نتیجه اخلاقی این ماجرا. پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند!!!!

چوشل...


فرآیندپیرشدن

چند دوست قديمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند می‌خواستند باهم قرار بگذارند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا خدمتکاران خوشگلی دارد.


١٠ سال بعد که همگی ٥٠ ساله شده بودند دوباره تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند. و پس از بررسی رستوران‌های مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا غذای خيلی خوبی دارد.


١٠ سال بعد در سن ٦٠ سالگی، دوباره تصميم به صرف شام با همديگر گرفتند و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا محيط آرام و بی‌ سر و صدايی دارد.


١٠ سال بعد در سن ٧٠ سالگی، دوباره تصميم گرفتند که شام را با هم بخورند و سرانجام پس از بررسی رستوران‌های مختلف تصميم گرفتند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار.


و بالاخره ١٠ سال بعد که همگی ٨٠ ساله شده بودند يکبار ديگر تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا تا به حال آنجا نرفته‌اند!!!!


داستانک:زودی یه آرزو بکن!!!

آبجي کوچيکه گفت: زودي يه آرزو کن، زودي يه آرزو کن

آبجي بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد

آبجي کوچيکه گفت: چپ يا راست؟ چپ يا راست؟

آبجي بزرگه گفت: م م م راست

آبجي کوچيکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده ميشه، هورا

بعد دستشو دراز کرد و از زير چشم چپ آبجي مژه رو برداشت!

آبجي بزرگه گفت: تو که از زير چشم چپ ورداشتي که

آبجي کوچيکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره

دستشو دراز کرد و يه مژه ديگه از زير چشم راست آبجي برداشت

ديدي؟ آرزوت مي خواد برآورده شه، ديدي؟ حالا چي آرزو کردي

آبجي بزرگه گفت: آرزو کردم ديگه مژه هام نريزه

بعد سه تايي زدن زير خنده

آبجي کوچيکه، آبجي بزرگه و پرستار بخش شيمي درماني...
.
.
.
.
خدايا خودت شفا ببخش به چنين اشخاصي که کم هم نيستند

هیبت بانو، شیرزن ماندگارچوشلی تاریخ گیلان، زنی از جنس انقلاب جنگل

داستان هیبت بانو

براي مردم گيلان نام حيدرخان آشناست. وی یک انقلابی پر آوازه در دهة نخستين سدة چهاردهم خورشيدي در سياهكل و ديلمان بود. دهه اي كه در سال آغازينش خروش پرهياهوي جنگل با شهادت میرزا کوچک بزرگش به خموشي گراييد و در سال هاي پس ترش ناخرسندان از خموشي و نادلخوشان به پذيرش آنچه كه پديد آمده بود، آرام ننشسته و در پاره هاي گوناگون گيلان خيزش هايي بر پا داشتند.

 

چندین روایت از جریان شورشی حیدر خان مطالعه نمودم و از تنی چند از افراد سن و سال دار منطقه نیز داستان را پیگیری کردم، گاه است که  داستان حیدر خان و «هَیبت»، بانوی مبارز دیلمی و از بازماندگان جنبش جنگل و همسرش به چالش کشیده می‌شود و آنها از پوسته‌ی اسطوره‌یی ِ یک قهرمانِ ضدحکومتی به‌در‌می‌آیند و بدل به یک خائن و غارتگر می‌شوند...!

 در خلال این تحقیقات به کاملترین، جامع ترین و قابل استناد ترین روایتی برخوردم که مقاله ای بود با عنوان «نگاهي به رويداده هاي سياهكل و ديلمان در دهة پسين سدة سيزدهم و دهة آغازين سدة چهاردهم خورشيدي»از جناب دکتر افشین پرتو که در آن وقایع بخوبی و بطور کامل روشن شده بود.

به اعتقاد دکتر افشین پرتو از روزگار هياهوي حيدرخان داستان هاي بسياري در سياهكل و ديلمان بر سر زبان هاست.  داستان هايي كه بيشترشان فسانه هايي از خشم و خشونتند.  در ميان رويدادهاي درون آن هياهو ماجراي زني به نام هيبت شنيدني است.  زني گالش از طايفة دًرًكي.  طايفه اي كوچگرد.  اين طايفة گالش بهار و تابستان را در روستاي كلاچ خاني در جنوب ديلمان و پاييز را در روستاي نياولدر خاور ديلمان و زمستان را در روستاي چوشل در 5 كيلومتري سياهكل و در ميانة راه سياهكل و لاهيجان مي گذراندند.

در يكي از گشت و گذارهاي حيدرخان و دارودسته اش در روستاي چوشل صفر خان برادرزادة حيدرخان يك دل نه صد دل عاشق و شيفتة زني از گالشان به نام هيبت شد. هيبت را به اصرار پيش تر براي ميرزا هادي نامي عقد كرده بودند اما وی کسی از جنس خود را می خواست و به هادی علاقه نداشت. شيفتگي صفرخان به زودي هيبت را نيز به سوي او كشاند.  عشق دو سوية هيبت و صفرخان، حيدرخان را واداشت كه ميرزا هادي را وادار به طلاق دادن هيبت كند و او را به عقد صفرخان درآورد.

 لطفا به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

راهب و صومعه


اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند.

شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند:

«
ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

لطفا به ادامه مطلب بروید:

ادامه نوشته

رفیق بی کلک مادر

معنای دوست داشتن

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…
زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .
زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!
و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟
بله پسرم ، همیشه .
با این حال تو مرا دوست داری ؟
بله پسرم، دوستت دارم !
چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟
چون مال من هستی!!!
….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می پرسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟
او می‌گوید : چون مال من هستی

همیشه خوبی کن

مردم اغلب غیرمنطقی وخودمحورند،اما باز هم آنان راببخش...

اگرموفق باشی ممکن است دوستانی دروغین ودشمنانی واقعی به دست آوری اما باز هم موفق باش...

اگرصادقانه وصمیمی برخوردکنی،ممکن است فریبت دهند امابازهم صادق وصمیمی رفتارکن...

آنچه برای ساختنش سال هاوقت گذاشته ای ممکن است یک شبه نابودکنند بازهم بساز...

اگرشادی وآرامش رایافتی ممکن است کسی به توحسودی کنداما شادباش...

امروزهرچه خوبی کنی فرداممکن است فراموش شود اما به هرحال خوبی کن...

درنهایت بدان این معامله ای است بین تو وخدا نه بین تو وآنها...

واقعا سر در نمیارم!

* تو تلویزیون 2 ساعت در مورد سرویس جاسوسی گوگل صحبت میکنند! آخر برنامه که میخواد پست الکترونیک بده آدرس جیمیل میده!


* مجری از طرف میپرسه نظرتون راجع کتاب تو اتوبوس چیه؟ میگه خوبه، هوا گرمه تو اتوبوس باهاش خودمو باد میزنم!

* توی تهران، کل جدول مندلیف رو با یه نفس میکشی تو بدن!

* رفتم داروخونه میگم پماد ضد خارش میخوام, یارو زیر لب میگه نیگا جوونای این مملکت حال ندارن خودشونو بخارونن!

* خواستگار اومده بابام میگه نمیدونم هر چی خودت میگی؟منم گفتم نه! میگه تو غلط کردی مگه بحرف توئه!

* یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!

*رفتم نمایندگی به مسئولش میگم فرمون ماشین زیاد صدا میده، چه کار کنم؟ میگه صدای ضبط رو زیاد کن!

* قیمت نون سنگک با ویندوز 7 ، یکیه!

 

پیام تسلیت

خانواده محترم طاهرقاسمی

اولین سالگرد درگذشت شادروان "محمدطاهرقاسمی" را به  شما تسلیت عرض نموده و واز خداوند متعال برای آن مرحوم رحمت وغفران الهی وبرای شما طول عمر مسئلت دارم.

روحش شاد ویادش گرامی...

نگرش

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند :
آیابرای خوشبختی و موفقیت تنها تلاش سخت كافیست؟
آیا دانش صد در صد ما را به موفقیت می رساند؟
عشق چگونه ؟

پس چه چیزی ؟خیلی از ما فکر می کردیم که اینها مهمترین باشند، مگه نه ؟!
پول ؟


نه
اینها كافی نیستند، پس برای رسیدن به اوج چه باید كرد؟!
.
.
.
نگرش (Attitude)


آری !
اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم
زندگی 100% خواهد شد
نگرش، همه چیز را عوض می کند
نگاهت را تغییر بده و چشمهایت را دوباره بشوی
همه چیز عوض می شود


 

ضرب المثلهای گیلکی-1

ضرب المثلهای گیلکی-1

1ـ می سر بو بو آستانه گمج.

از حرف زدن زیادت سرم همچو ظرف سفالین آستانه ورم کرد.

انقذه داره کی از انی دوماغ پره فیوه .

پولش از پارو بالا میرود.

3-اسب ِ ره خاش فوکونه ، سگ ِ ره واش.
جلوی اسب استخوان می ریزد ، جلوی سگ علف.


4-اینه مچه سر کور مگز وازکونه
روى لبش, مگس کور پرواز مى‌کند.


5-آخر (کولک- مرغانه) امه سر دشکنى؟!
آخر (تخم مرغ کرچ) را بر سر ما شکستى؟!آخر کاسه و کوزه ها را به پاى ما شکستى؟!

6-(شکسته- پورد) بى بخت آدمون رفا نای.
(شکسته – پل) پل شکسته منتظر آدمهاى بدبخت است.

7-خدا -خره شاخ فاندا، مار ه میجک!
خدا به خر شاخ نداد، به ما ر مژه!

8-خدا خره شناختی اونه شاخ فاندا.
خدا خرو می شناخت بهش شاخ نداد...

9-ایبار کو سره شه ایبار مو سره .
کنایه از شخصی که در کارهایش اختلاف زیادی وجود دارد.

10-از حاج حاجی ام کرایه خانه فیگیره.
از روی خساست از چلچله هاهم کرایه می گیرد.


 

 

 

هرکه بامش بیش برفش بیشتر

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد.بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند.

اتفاقا فردای آن روز؛اولین فردی که وارد شهر شد گدائی بود که در همه ی عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت.

ارکان دولت و بزرگان وصیت شاه را به جای آوردند و کلیه خزائن و گنجینه ها به او تقدیم داشتند و او را از خاک مذلت بر داشتند و به تخت عزت و قدرت نشاندند.پس از مدتی که درویش به مملکتداری مشغول بود.
به تدریج بعضی از امرای دولت سر از اطاعت و فرمانبرداری وی پیچیدند و پادشاهان ممالک همسایه نیز از هر طرف به کشور او تاختند.درویش به مقاومت برخاست و چون دشمنان تعدادشان زیادتر و قوی تر بود به ناچار شکست خورد و بعضی از نواحی و برخی از شهرها از دست وی بدر رفت. درویش از این جهت خسته خاطر و آرزده دل گشت.

در این هنگام یکی از دوستان سابقش که در حال درویشی رفیق سیر و سفر او بود به آن شهر وارد شد و یار جانی و برادر ایمانی خود را در چنان مقام و مرتبه دید به نزدش شتافت و پس از ادای احترام و تبریک و درود و سلام گفت ای رفیق شفیق شکر خدای را که گلت از خار برآمد و خار از پایت بدر آمد.بخت بلندت یاوری کرد و اقبال و سعادت رهبری؛تا بدین پایه رسیدی!

درویش پادشاه شده گفت:ای یار عزیز در عوض تبریک؛تسلیت گوی آن دم که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی!

رنج خاطر و غم و غصه ام امروز در این مقام و مرتبه صدها برابر آن زمان و دورانی است که به اتفاق به گدائی مشغول بودیم و روزگار می گذراندیم.

برادران گلدشتین

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.
یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست.

پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.


گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی موشه نگاه کن کی اومده به برادران گلدشتین بازاریابی یاد بده؟

ازدواج آقــــایــــان ! ...



قبل از ازدواج : خوابيدن تا لنگ ظهر
بعد از ازدواج : بيدار شدن زودتر از خورشيد
نتيجه اخلاقي : سحر خيز شدن

قبل از ازدواج : رفتن به سفر بي اجازه
بعد از ازدواج : رفتن به حياط با اجازه
نتيجه اخلاقي : با ادب شدن

قبل از ازدواج : خوردن بهترين غذاها بي منت
بعد از ازدواج : خوردن غذا هاي سوخته با منت
نتيجه اخلاقي : متواضع شدن

قبل از ازدواج : استراحت مطلق بي جر و بحث
بعد از ازدواج : كار كردن در شرايط سخت
نتيجه اخلاقي : ورزيده شدن

قبل از ازدواج : رفتن به اماكن تفريحي
بعد از ازدواج : سر زدن به فاميل خانوم
نتيجه اخلاقي : صله رحم

قبل از ازدواج : آموزش گيتار و سنتور و غيره
بعد از ازدواج : آموزش بچه داري و شستن ظرف
نتيجه اخلاقي : آموزش های کاربردی و مفید

قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جيبي از بابا
بعد از ازدواج : دادن كل حقوق به خانوم
نتيجه اخلاقي : با سخاوت شدن

قبل از ازدواج : ايستادن در صف سينما و استخر
بعد از ازدواج : ايستادن در صف شير و نان
نتيجه اخلاقي : آموزش ايستادگي

قبل از ازدواج : رفتن به سفرهاي هفتگي
بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارك سر كوچه
نتيجه اخلاقي : امنيت كامل

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش

لینکلن به معلم پسر خود نامه جالبی نوشته است که قسمتی از آن چنین است: او باید دریابد که همه انسان ها عادل و همه آن ها راستگو نیستند. اما به پسرم یاد بدهید که در ازاء هر انسان حیله گر، انسان های صادق و درستکار نیز وجود دارند.
به او بياموزيد كه در ازاء هر سياستمدار خود خواه، رهبري مدبر و كوشا نيز وجود دارد. به او يادآور شويد كه در ازاء هر دشمن نيز دوستي وجود دارد.
به او بياموزيد كه اگر با كار و تلاش خود يك دلار بدست آورد بهتر از اين است كه اتفاقي پنج دلار روي زمين پيدا كند. به او ياد بدهيد كه از شكست ها درس بياموزيد، از پيروزي ها لذت ببريد و به خاطر گذشته افسوس نخورد به او بگوييد كه كتاب مي تواند چه نقش مهمي در زندگي او ايفا كند.
به او تفكر عميق ياد آور شويد و اين كه پرندگان در حال پرواز در آسمان بنگرد، به گل هاي باغچه، به تلاش زنبورها و به پسرم ياد بدهيد مردود شدن در يك امتحان بسيار بهتر از تقلب كردن است. همچنين با انسان هاي آرام به آرامي و با سركش ها با سركشي برخورد نمايد.
به او بگوييد كه به اصول و عقايدش پايبند باشد، حتي اگر همه با او مخالفت كنند. . اين كه سخن همه را بشنود و آنچه را به نظرش درست مي رسد برگزيند. ... و در پايان به پسرم ارزش هاي زندگي را بياموزيد.

*** پیر مرد عاشق ***

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟
"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:"

اما من که او را مي شناسم...

السلام علیک یا امامزاده سیدنجف الدین بن موسی کاظم(ع)

دختري به كورش بزرگ گفت : من عاشقت هستم(داستان کوتاه)

دختري به كورش بزرگ گفت : من عاشقت هستم

كورش گفت : لياقت شما برادرم است كه از من زيباتر است و پشت سر شما ايستاده !

دخترك برگشت و ديد كسي نيست

كورش گفت : اگر عاشق بودي پشت سرت را نگاه نمي كردي !

وقتی زندگی کردن رو فراموش کنیم ...

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم،
سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،
بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،
سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،
سپس می تونستم به کار برگردم اما برای بازنشستگی تلاش کردم،
اما اکنون که در حال مرگ هستم،
ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم

لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدردان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.

برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم ...


داستانک: نامه پیرزنی به خدا

 
روزنه آنلاین : یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود

" نامه ای به خدا "

با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند ، در نامه این طورنوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100 دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر ازدوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم

هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن

كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد.  نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند
در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند
همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند
 


عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا!

همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند.
مضمون نامه چنین بود

خدای عزیزم: چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم.  با لطفتو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.  من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی

البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند !!!!

سرگردانی چایکاران شمال و بی خیالی مسئولان

چایکاران شمالی معتقدند وقتی مسئولان هزینه محصول فروخته شده سال گذشته را به دلایل مختلف تا به امروز پرداخت نکرده اند چگونه می توان انتظار داشت مزارع سبز چای با همان طراوت و شادابی گذشته باشد و چایکاران با ذوق و علاقه به جمع آوری و برداشت محصول مبادرت کنند.



چایکاران شمال کشور هنوز در تصمیم گیری برای آماده سازی باغ های خود برای سال زراعی آینده دچار ابهام هستند. چرا که تصمیمات مقطعی و بی ثباتی نظر مسئولان وزارت جهاد کشاورزی همچون سال های گذشته این قشر زحمتکش و موثر در اقتصاد کشور را برای ادامه کار تولید داشت، کاشت و برداشت محصول برگ سبز چای بی انگیزه کرده و آنان را در وضعیت تردید و دودلی قرار داده است.

صحت و سقم این موضوع را می توان در بی رغبتی و بی اعتمادی چایکاران نسبت به عملکرد سالهای گذشته سازمان چای کشور جست وجو کرد. چنان که این عده با دست کشیدن از کاشت و تولید چای باغات خود را علی رغم بازدهی خوب به حالت لم یزرع رها کرده اند.

چایکاران شمالی معتقدند وقتی مسئولان هزینه محصول فروخته شده سال گذشته را به دلایل مختلف تا به امروز پرداخت نکرده اند چگونه می توان انتظار داشت مزارع سبز چای با همان طراوت و شادابی گذشته باشد و چایکاران با ذوق و علاقه به جمع آوری و برداشت محصول مبادرت کنند.

سؤال مهم چایکاران از مسئولان مربوطه این است که آیا آقایانی که در صدد خشکاندن ریشه بیکاری هستند و برای ایجاد اشتغال و رونق کار و تولید درسال جهاد اقتصادی شعار می دهند، قصد دارند چایکاران با رهاکردن مزارع خود به سوی شغل های کاذب گرایش پیدا کنند. این موضوع در شرایطی است که همواره حمایت از تولید داخل مورد تأکید رهبرمعظم انقلاب بوده است.

لذا انتظار می رود مسئولان نسبت به این معضل اقدام های موثر را به سرعت در دستور کار خود قرار دهند.

منبع: کیهان

صعود تیم فوتبال شهرداری باغستان به مسابقات لیگ برتر تهران

 

تیم فوتبال شهرداری باغستان توانست از مسابقات باشگاهی دسته یکم تهران به سری

مسابقات لیگ برتر تهران(آسیا ویژه)صعود نماید..این تیم که در ترکیب خود ازحضور  دوبازیکن

برتر فوتبال چوشل آقایان امیرمحمدبیگی ومسعودهادیزاد سود می برد  و در کادر فنی خود نیز

از حضور جناب آقای فرشاد پیوس از بزرگان فوتبال ایران استفاده می کرد در گروه A مسابقات

با ۱۰ برد،۲ مساوی و ۲ شکست به دوره نهایی مسابقات صعود نماید و در مسابقه پلی آف در

مقابل تیم المپیک چهاردانگه قرار گرفت و در دقیقه ۱۲۰ مسابقه به نتیجه یک بر یک رسیدند در

نهایت این تیم شهرداری باغستان بود که توانست در ضربات پنالتی با نتیجه ۵ بر ۴ پیروز میدان

گردد.. به نوبه خودم این موفقیت را به امیرومسعودعزیز تبریک عرض کرده و برای کلیه

ورزشکاران روستای چوشل آرزوی موفقیت درتمامی مراحل زندگی را دارم.

جملات زیبا

-انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست ؛

بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد .


-تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند

-چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است


-آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند..

-آموخته‌ام که هیچ‌گاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقت‌شان نگذارم...

- پیروزی یعنی :

توانایی رفتن از یک شکست ، به شکستی دیگر

بدون از دست دادن اشتیاق . . .

-مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند

اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست

 

داستانک:پشت هرمرد یه زن باهوش وجود داره!

خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و...

علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.

خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟

این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!


سایه ها

وقتی سایه ها .......

بوی انسانیت نمی دهند ...

همان بهتر....

که بــــالای سرت سایه ای نباشد...

 

ای کاش سرزمینم به جای گربه شبیه سگ بود...
شاید آنگاه برخی مردمانش به جای این همه بی چشم و رویی کمی با وفا بودند ...
 
تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروز ,
من خوشم به خلوت تنهایی ام ... !!
تو بخند به امروز . . . ,
من میخندم به فرداهایت                                                                
 
سخت است همزيستي دائم با کساني که دغدغه هايت را نمي فهمند

اما عزيزان تو اند....
 
گناهانم را دوست دارم!
بيشتر از تمام کارهاي خوبی که کرده ام،
مي داني چرا ؟!
آن ها واقعی ترين انتخاب هاي منند... !!!