در دیار سیاهکل که عصر ارباب و رعیتی پشت سر گذارده می شد ومرکز فئودال نشین روستاهای اطراف بود، فرد شجاع ومبارزی به نام حیدر خان که به مانند پدرانش زیر بار زورگویی و باج خواهی حکومتی ها نمی رفت به همراهی برادر خود قره خان، در این راه گروهی از طرفدارانش را رهبری می کرد که به ظن حاکمان و حکومتی ها "یاغی"  نامیده می‌ شدند. با امنیت نسبی که در سال های بعد از "انقلاب سفید" به وجود آمده بود، کلمه یاغی نیز کم کم به فراموشی سپرده می‌شد، اما این اتفاق اوضاع را تغییر داده بود و دوباره خاطره‌ها در ذهن مردم مرور می‌شد. هر کسی از ظن خود حمله‌های حیدرخان و قره خان را باز گویی می‌کرد. مقرشان در فشتال بود و از آنجا به سیاهکل حمله می‌کردند، خانه و اموال اربابان را به آتش می‌کشیدند  و این عاملی بود که باعث می شد تر وخشک با هم بسوزند خصوصاً که در این بین عده ای شورشی (که مشهورترین آنها رضا تقوی و تقی باروت کوبی بودند) که به دزدی، یاغی گری و تجاوز به جان و مال و ناموس مردم مشغول بودند نیز در همان عصر حضور داشتند که برخی را به اشتباهات و انحرافات فکری نسبت به انقلاب حیدر خان گمراه ساخته است و شاید بهترین مثال تاریخی که بتواند شخصیت واقعی حیدر خان تا قبل از همکاری وی با میرزا کوچک خان را توصیف کند "رابین هود" باشد. و حکومت که حیدر خان و حیدر خان ها را دشمن خود و سدی در برابر منافع و زورگویی های خود می دید به رسم طبیعت، تصویر خشن و جنایتکارانه ای از حیدرخان ساخت که بستر بسیاری از داستانها و روایتهایی شد که وی را یک جانی و جنایت کار معرفی کردند وبا این شرایط کار پژوهشگر در این میانه بسیار دشوار است. چرا که کسانی که دل پری از اربابان داشتند، این یاغیان را قهرمانانی می‌دیدند که غم دل می‌شستند ، برخی دیگر که از قبل آنان نان می‌خوردند، آنان را ویرانگرانی می ‌دیدند که امنیت و آسایش مردم را به خطر می ‌انداختند. اما آنچه که پر واضح بود به مخاطره افتادن امنیت و آسایش روانی همگی بود و دولت نیز از این نارضایتی همگانی ‌‌نهایت استفاده را می‌برد.تا جایی که از این بازی کثیف حکومت وقت بسیاری به اشتباه شاه را مظهر امنیت می‌دانستند و اعتقاد داشتند که اگر وی نباشد  قتل و غارت همه جا را فرا می‌گیرد.  این تحریف ها تا جایی پیش رفت که روستایی هایی که با وحشت به گذشته نگاه می‌کردند (خشک سالی‌ها و قحط سالی‌های ناشی از کم آبی، برادر کُشی‌ها و دختر کِشی‌ها را با تلخی به یاد می‌آوردند) این یاغیان را فرستاده اربابان می‌دانستند تا بلکه آنها بتوانند آنان را کنترل کنند!

 

در سیاهکل و اسپیلی که مالکان در آن سکونت داشتند بعد از روشن کردن چراغ ها جرأت بیرون آمدن از خانه را نداشتند و مالکان به ناچار دست جمعی(مشیرالممالک حاکم سیاهکل، حسین قلی خان یکی از متولیان و اربابان سیاهکل و شجاع الممالک)  از دولت احمدشاه و حکومت گیلان و رشت کمک خواستند و منتظر ماندند ، تا اینکه در تابستان سال 1307 مأمورین دولتی افسری بنام بهرامعلی خان با چندین قزاق و سرباز پیاده و سواره برای دستگیری و سرکوبی حیدرخان به سیاهکل فرستادند و پس از چند روز ماندن در سیاهکل و احضار مردم بومی مناطق غرب سیاهکل و گرفتن بازجویی ها و کسب اطلاعات منزل حیدر خان را محاصره کردند که وی را نیافتند. سپس در پاییز 1308 مجددا او را پیدا می کنند و شبانه به خانه اش در روستای فشتال هجوم بردند و خانه حیدرخان را محاصره کردند. اما باز هم حیدرخان در خانه نبود! دو برادر زاده ی او صفایی و صفرخان و هیبت و چند تفنگچی در خانه بودند و محاصره شدند. چاره را در آن دیدند از شمال روستا که مزرعه برنج بود فرار کنند و چنین هم کردند. باران تیر بسوی آن ها باریدن گرفت و صفرخان از پشت هدف اصابت گلوله قرار گرفت . صفایی او را از میان گل و لای مزرعه برنج به سختی حمل کرد تا شاید به پناهگاهی برسند ولی شرایط خطرناک شد و به اجبار او را در مزرعه پنهان کرد و خود گریخت. هیبت دستگیر شد و صفرخان را صبح فردا در حالی که مرده بود از مزرعه بیرون کشیدند .   قزاقان و تفنگداران حکومتی هیبت را برای ادای توضیخات ، که اسلحه و ساز و برگ و خود حیدرخان کجاست ، به در خانه حکومتی مشیر بردند . مشیر الممالک زنی به نام زرین خانم  داشت و زرین خانم برادری بنام ابراهیم خان . این ابراهیم خان در آن زمان مسئول کارهای دفتری حکومتی بود . وقت استنطاق ، ابراهیم خان خود را به هیبت نزدیک و با اینکار علاقه خود را به وی نمایان می کرد .

آوازه زیبائی و رشادتهای هیبت بسیاری را برای دیدن او به درونسرای مشیر کشیده بود. خصوصاً دخترهای اعیان و اشراف حامی او بودند و علاقه به آزاد شدن او داشتند ، اما دستگاه حکومتی زیر بار نمی رفت. چطور ممکن بود او را آزاد کنند زیرا معتقد بودند حتماً می توانند با گروگان نگهداشتن او و یا شکنجه دادنش حیدرخان را وادار به تسلیم نمایند و یا احیاناً جا و مکان حیدرخان را می توانند از او اقراربگیرند .   

هر روز او را پای محاکمه می خواستند و ابراهیم خان هم مزاحمتهایی که یک مردی که قدرت در دست دارد و می تواند به یک زن اسیر روا دارد به هیبت روا می داشت و می گفت: "علاقه عجیبی به تو پیدا کرده ام ، سرت را بالا کن ، بلند حرف بزن ، اگر با من باشی کسی با تو کاری نخواهد داشت" حرفهایی از این قبیل ، ولی هیبت کوچکترین اعتنایی به او نمی کرد و استوار بر عقایدش پابرجا بود. پس از و حتی با اهانت و شکنجه فیزیکی نتوانستند کوچکترین اقرار و اطلاعاتی از او بگیرند . ناچار او را در اتاقی تنها حبس کردند و جلوی در را هم دو قزاق گذاشتند .

ابراهیم خان یک شب به قزاقها رشوه داد و در اتاق هیبت را باز کرد و به سراغ او رفت و بنا کرد حرفهای چرب و نرم زدن. از آزاد کردن او ، از اینکه همه چیز دست من هست می توانم ترا آزاد کنم و از این قبیل وعده ها که نتیجه نداد. سرانجام به زور متوسل شد ، هیبت با گستاخی تمام با او روبرو شد . بگفته خود ابراهیم خان در چند جمع « هیبت سیلی محکمی بگوش من زد و تهدیدم کرده بود که فریاد می کشم و ترا رسوا می کنم و منهم از ترس ابجی خانم (مقصود زرین خانم بود) که سخت به هیبت علاقمند شده بود و خیلی هم تقلا کرده بود که او را آزاد کند و از ترس مشیر الممالک که از من خبرداشت ( مقصود از بدچشمی و بدجنسی او است ) از هیبت دست کشیدم ولی به او گفتم کاری با تو بکنم که مرغان هوا برای تو بنالند. ترا دست قزاقها می دهم که چنین و چنانت بکنند ولی هیبت گوش به تهدید من نداد و مرا از در به بیرون هل داد.

هیبت چند گاهی در آن جا ماند و از سر بسر گذاشتن قزاقها با خود ، بتنگ آمده بود و شبی از شبها به بهانه رفع حاجت از دست محافظین فرار کرد و به روستای فشتال گریخت . در فشتال چند گاهی در پنهانی ماند و بعد صفایی و چند تن از یاران حیدرخان را ، که آنها هم آشکار نمی شدند ، پیدا کرد و دوباره لباس مردانه پوشید و تفنگ و اسلحه برداشت و به جنگل زد .

این بار بهار و درختان کاملاً برگ زده بودند . از حیدرخان هم کسی نشانه ای نمی داد . این گروه تا پائیز در جنگل ماندند و از چند جا که انتظار کمک گرفتن داشتند ، دست کمک دراز کردند ولی نا امید شدند. ناچار به فشتال آمدند اما دستگیر شدند. هیبت و صفایی را به سیاهکل آوردند.  صفایی را بلافاصله به لاهیجان بردند و کشتند. سپس دستور آمد که هیبت را به لاهیجان ببرند. گویند سرتیپ رضاخان ( رضاشاه ) که برای سرکوبی میرزاکوچک به گیلان آمده بود برای حکومتی سیاهکل پیغام داد که به حیدرخان خبر دهید تا به نزد من بیاید و به او اطمینان دهید که با او مذاکره خواهم نمود و امنیتش را تضمینخواهم داد. ولی از حیدرخان خبری نبود وحال آنکه انقلاب جنگل با شهادت میرزا کوچک خان به خاتمه رسیده بود.

در لاهیجان به امر سرتیپ رضاخان هیبت را آزاد کردند .هنگامی که هیبت پا به فشتال گذاشت به امید آنکه بتواند صفایی را آزاد کند به اتفاق مادر صفایی مقداری زر و زیور و آذوقه مهیا می کند تا به لاهیجان ببرد ولی در سیاهکل به او خبردادند که صفایی را کشته اند .

هیبت پس از ازدواج با صفر خان لباس مردانه پوشيد و تفنگ به دوش انداخت و بر اسب نشست و همراه ياران حيدرخان به جنگل رفت و در هياهويي شركت كرد.  پس از فرار حيدرخان هيبت دستگير شد و مدت ها در زندان ماند و شكنجه ها و ستم هايي را تحمل كرد و لب به بيان اسرار حيدرخان نگشود ولی پس از آزادی اندك اندك دريافت كه ديگر نه حيدري باقی است و نه هياهويي و با دلی شکسته به فشتال بازگشت و چند گاهی در فشتال ماند . ازشدت  شکنجه هایی که دیده بود و با روحیه ی شکسته اش بسیار ضعیف و ناتوان شده بود . وقتی خبر دستگیر شدن حیدرخان در گیلان پیچید ، هیبت از آخرین امیدش هم ناامید شد و به روستای چوشل بازگشت و چندي پس از اعدام حيدرخان رنجيده و مغموم در سال 1315 و در سن 29 سالگی به دیار باقی شتافت...

 

زيبايي و جنگاوري او سبب سروده شدن ترانه هايي دربارة او شده است.در پایان شعر هیبت از استاد محمدولی مظفری را تقدیم به شما می نماییم. (لازم به ذکر است که استاد، موسیقی فولکلوری را نیز بر روی این شعر تنظیم کرده بودند.)

« هیبت »

چندی بخونم ، آی درازگردن ، سیا چشم و ابرو ، نقش تو صفرخان

بلند بالا هیبت جان ، موتی غیرت قوربان

تره صفت بدن ، باقرسرا ، پنج تیر ویگیتی ، پاپیچ دوسته ، چموش وازا ، مرد کان جور ، همرای صفرخان، بلندبالا هیبت جون ،

 موتی غیرت قوربون

همه جا چوه ، هیبت پورتوونه ، زن نومونه ،کلاچ خانی میرزاهادیه  دووونه، 
تره خبربدان، می جان هیبت جان، یه شو تار ، فشتال دکتن ، یه رمه قزاقون،

بگیرن تی شوعمو حیدرخون،

موتی غیرت قوربون

تیراولابزان ، بیجارون می ین ،

 تی جوون صفرخان ، تی دیل داغ بنن ، نامرد قزاقون ،

 شمه رن دومبال بگودن ، دامون به دامون، دستگیر بگودن ، مشیرآدمون ، ترو صفایی و جوان امیرجان ، موتی غیرت قوربون،

همه جا چوه ، هیبت پرتوه ، نیاول بموته، هیچکسه خوپیش محل نگوده

اوتولن حاضیر بگودن، می جان هیبت جان ، تروصفایی، چشمون دوسته ببردن به لاجون ،

گریه بگودی تی آرسونه قوربون

 موتی غیرت قوربون،

چوجوراستنطاق بدای ، لاجونه بازار ، غریبونه مین ، پیش کل رضاخان ، موتی غیرت قوربون ، تی مچه قورص بو اونه خال قوربون .

تره ریزپارس دان، کل رضا آدمان ،موقوران بیارن ، کوی ایسا، تی شو عمو حیدرخان ، موتی غیرت قوربون

همه دونن نگودی ای کارون ، موتی غیرت قوربون

همه جا چووه ، هیبت پرتووه ، بالابلنده ، چوشل سرا  جی دیل بکنده

 

در رادیو گیلان  نیز برنامه «مستند نمایشی بی بی هیبت» در 6 قسمت 15 دقیقه ای تهیه و تولید شده است که به زندگینامه و مبارزات این شیرزن سیاهکلی بعد از قیام جنگل در منطقه شرق گیلان به ویژه نواحی سیاهکل و دیلمان می پردازد.

منابع:

سياهكل ديار پايدار، افشین پرتو

نگاهي به رويداده هاي سياهكل و ديلماندر دهة پسين سدة سيزدهم و دهة آغازين سدة چهاردهم خورشيدي، افشین پرتو

گیلان نامه (مجموعه مقالات گیلان شناسی به کوشش م.پ. جکتاکی)، محمدولی مظفری

خاطرات آقاخان درامي ، افشین پرتو

دیلمان ، ناصر وحدتی

سردار جنگل، ابراهیم فخرایی

 

نوشته: سروش م - با همکاری تیم تاریخ و مشاهیر سیاهکل دات کام

باسپاس از آقای عابدحیدری فشتالی

برگرفته از وبلاگ روستای فشتال(http://www.fashtalezakon.blogfa.com/)